خرید بک لینک

آسمانِ سرزمین روحی، لبریز از مهتاب بود. نورِ آرامِ ماه روی سطح بلورینِ زمین می‌رقصید و نسیمی که از میان درختان معلق می‌گذشت، صدایی شبیه به نفسِ آرام خداوند داشت.

پاناسئا روی تپه‌ای نشسته بود، جایی که سکوت معنایی تازه داشت؛ نه تهی، بلکه پُر. پُر از بودن. پُر از لحظه.

رفایل کنار او ظاهر شد، همیشه آرام، همیشه محجوب. با صدایی مثل نور گفت:

"در زمین، بعضی‌ها کاروان‌سرا می‌شوند، پاناسئا…"

پاناسئا نگاهش را به افق دوخت.

رفایل ادامه داد:

"دیگران می‌آیند، می‌نشینند، از زخم‌هایشان می‌گویند، از دردهایی کهنه، از گذشته‌هایی که هنوز به اکنون چنگ می‌زنند، و از آینده‌ای که از همان گذشته زاده شده. و بعد می‌روند.

اما آن‌که کاروان‌سراست، می‌ماند با بار همه‌ی آن حرف‌ها.

مثل درختی که تنها باران را نگرفت، طوفان را هم پذیرفت."

پاناسئا با صدای پایین پرسید:

"و این خوب نیست؟ گوش دادن به درد دیگران؟"

رفایل سری تکان داد:

"اگر آن دردها برای رها شدن بیان شوند، بله.

اما بیشترِ وقت‌ها، انسان‌ها از رنج‌هایشان می‌گویند تا آن‌ها را نگه دارند، نه رها.

می‌خواهند به خودشان ثابت کنند که هنوز همان‌اند که رنج کشیده‌اند. و تو اگر هوشیار نباشی، با آن‌ها سفر می‌کنی به گذشته‌ای که اصلاً متعلق به تو نیست."

سکوتی میانشان نشست.

پاناسئا زیر لب گفت:

"و خدا… در کجاست؟ وقتی ذهن همه یا در گذشته است، یا در آینده؟"

رفایل لبخندی زد، آن لبخندهای عمیق و روشن:

"خداوند، در اکنون است. در لحظه‌ای که هستی.

در بوی نان داغی که از خانه‌ای می‌آید.

در صدای پرنده‌ای که بی‌دلیل می‌خواند.

در خنکی نفس‌ها،

در گرمای دست کشیدن روی پوست یک حیوان،

در قطره‌ی آبی که روی برگ می‌لغزد.

آدم‌ها چون گرفتار دیروزند، این معجزه‌ها را نمی‌بینند.

و چون نگران روز آیندهیند، فرصت ندارند شاد باشند از امروز."

پاناسئا سرش را بالا آورد.

ماه، بالای سرشان درخشان بود.

نورش، انگار مستقیماً از چشمان خداوند می‌تابید.

رفایل ادامه داد:

"خداوند در ماهی‌ست که می‌درخشد.

در سکوتی که لابه‌لای دو نفس پنهان است.

در نوری که بی‌دلیل به پنجره‌ات سر می‌زند.

و اگر کسی در این لحظه باشد، دیگر نیازی به کاروان‌سرا ندارد.

چون خانه‌اش شده همین اکنون."

رفایل ایستاد. عبای بلندش با نسیمی بی‌وزن بازی می‌کرد. دستش را بالا آورد و در هوا دایره‌ای کشید. ناگهان، روبه‌روی پاناسئا، تصویری معلق گشوده شد. شبیه آینه‌ای از نور و مه.

"این تصویر زمینی توست. نگاه کن، و ببین که چطور خدا در شرح، حضوری همیشگی دارد… اگر فقط باشی."

پاناسئا با چشمان درخشانش در آینه خیره شد…

و زمین پدیدار شد.

✍️ شیوا نیکی

برچسب: نویسنده: نرگس شریعتی تاريخ: سه شنبه 17 شهريور 1405 ساعت: 17:20

صفحه بندی